www.lovechess.blogfa.com
دست نوشته های من. . . . . .
مطمئن باش و برو خسته ام ......!! خسته ام از این همه ........ خسته ام از سختی ها خسته ام از این همه تنهایی خسته ام از شک......ت های پی در پی خسته ام از حرف ها خسته ام از این همه نا امیدی خسته ام از نگاه ها خسته ام ......... خیلی خسته ............ خسته تر از اونچه فکرش رو بکنی ........ خستگی که هیچ وقت نمیره!! خدایا پس چرا نمیگیری دستم؟؟ تو همونی بودی که میگفتی مشکلات حل میشه فقط امید داشته باش! خدایا ........ نذار ........... تنها امید من تویی چرا ؟؟ خدایا خسته ام....... خسته از این راه ........ خسته از جاده ای که هیچ وقت تمام نمیشود خسته ام از دریایی که مرا تشنه گذاشته است ......... خدایا خسته ام!! من خسته ام ولی هنوز صبرم تموم نشده ......... خدایا من هنوز هستم و هنوز آماده برای خستگی بیشتر از این هستم ولی تو مرا تنها نذار!! خودت مرا کمک کن!
به خدا خسته نیستم!!پشیمونم دیگه خسته نیستم!
قشنگ یعنی چه؟ قشنگ یعنی تعبیر شاعرانه ی اشکال و عشق تنها عشق تو را به گرمای یک سیب میکند مانوس و عشق. . . . . تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد مرا رساند به امکان یک پرنده شدن « سهراب سپهری» دل ساده برگرد و درازای یک حبه کشک سیاه شور گنجشک ها را از دور و بر شلتوک ها کیش کن که قند شهر دروغی بیش نیست!! » سروده ی مرحوم: حسین پناهی» درسهای مهم زندگی نخستين درس مهم - زن نظافتچى من مرغ ها را شکار میکنم و آدم ها مرا!! هم مرغها همه شبیه هم اند ٬ هم آدمها! این است که حوصله ام به کلی سر رفته . اما اگر تو مرا اهلی کنی ٬ درست مثل این است که زندگی مرا مثل خورشید روشن کنی . . . ! آن وقت من با صدای پایی آشنا میشوم که با تمام صداهای دیگر فرق دارد. . . . !! . . . . . تازه نگاه کن:آن گندمزار ها را میبینی آن پایین ؟ . . . . . تو موهایی داری به رنگ طلا ٬ حالا اگر بیایی و مرا اهلی کنی ٬ فکرش را بکن ٬ محشر میشود !! همین که چشمم به گندمزار بیفتد به یاد تو میوفتم . آنوقت از صدای پیچیدن باد در گندمزار خوش حال میشوم!! . . . . . خواهش می کنم مرا اهلی کن !! . . . . . . بدین ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی می کند و همین که ساعت وداع نزدیک میشود ٬ روباه میگوید:«وای . . . . من حتما گریه ام میگیرد.» شازده کوچولو می گوید:«تقصیر خودت است . من اصلا دلم نمی خواست ناراحتی تو را فراهم کنم خودت خواستی اهلی ات کنم !!» روباه میگوید:«بله درست است» «ولی تو که میخواهی گریه کنی؟! پس معلوم میشود فایده ای به حالت نداشته!» روباه میگوید:«چرا فایده داشته ٬ به خاطر رنگ گندمزار ها !!!» . . . . . . . . . !! « برگرفته از کتاب شازده کوچولو آنتوان دو سنت اگزوپری» نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم چرا صدایم کردی؟چرا سراسیمه و مشتاق سی سال بیهوده منتظر ماندم و نیامدی نشان به آن نشان که دو هزار سال از میلاد مسیح میگذشت و عصر ٬ عصرو الیوم بود و فلسفه بود و ساندویچ دل و جگر!! سروده ی حسین پناهی هنرمند بزرگ ایرانی!! «حسین پناهی» مرد بزرگی بود که با بازی های هنرمندانه ی کوچکی که داشت دوستش داشتم و از مرگش بسیار اندوهگین شدم! (در گذشت ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ ) روحش شاد باد !! 
ضربهات كاری بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگیام خندیدی
به من و عشقی پاك
كه پر از یاد تو بود
و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكههای دل خود را آرام سر هم بند زنم .

!سر حال ٬ سرحالم!![]()




من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: ?نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چيست؟?
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد میدانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکردهام.
دومين درس مهم- کمک در زير باران
يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که میباريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو میآمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنشهاى ميان سفيدپوستان و سياهپوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياهپوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آوردهاند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
?از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباسهايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظههاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بیشائبه به ديگران دعا میکنم.?
ارادتمند
خانم نات کينگکول
سومين درس- هميشه کسانى که خدمت میکنند را به ياد داشته باشيد
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
چهارمين درس مهم- مانعى در مسير
در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر میدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آنها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانهاش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ريختنهاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسهاى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکههاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را میدانست که بسيارى از ما نمیدانيم!
هر مانعى= فرصتى
| :ÞÇáÈÓÇÒ: :lovechess: |

